|
|
|
سلام بازم مشکلی پیش اومده وتا اطلاع ثانوی باید خداحافظی کنم امیدوارم دوستان واسه این غیبت کوتاه منو ببخشن با چند تا کار به مناسبت ایام محرم به روز کردم هرچند از شعرموضوعی وشاعری که موضوعی کار می کنه نفرت دارم اما دینیه که باید ادا بشه... با تشکرازدکتر سنگری به خاطرکتاب سهم زینب واستادعزیزخانم ناصرزاده که من واقعا مدیون زحماتشون هستم شب شعر عاشورای امسال با موضوع فرزندان زینب برگزار میشه حضرت زینب دو پسر به اسمهای عون و محمد داشته که در کربلا به شهادت رسیدند ((سهم زینب)) درقید ریشه نیست بگو پر جدا شود پرواز از سکوت کبوتر جدا شود از قلب تکه تکه ی بانوی کربلا چیزی نمانده پاره ی دیگر جدا شود چیزی نمانده جز عطش... اینجا جهنم است امن یجیب مانده که مضطر جدا شود در داغ داغ علقمه لبخد می زند تا یکه تاز سرخ ... سبکتر جدا شود لا لا جوان تشنه ی من وقت رفتن است وقتش رسیده ترس و دلاور جدا شود مولا غریب مانده برو ... زودتر برو ... بگذار برگه برگه ی دفتر جدا شود حالا نگاه پشت سرت هم بهانه ایست تا خنده از دقایق آخر جدا شود راهی شوید در دل شب... تا تب سکوت همراه اشک از دل مادر جدا شود ((راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست )) امروز برگ آخر دفتر جدا شده پرواز از سکوت کبوتر جدا شده این سمت داغ کهنه ی یک کاروان عطش آن سمت خنده از لب اکبر جدا شده بویی شبیه عطر گل یاس در هواست دستان عشق ازتن مرمر جدا شده دو نوجوان دو پیکر خونین کنار هم لبریز خنده اند ولی سر ... جدا شده زینب هنوز مانده و لبخند می زند هفتاد ویک شکوفه ی پرپرجداشده فزت برب کعبه و ... دیگر تمام شد از قبله گاه صبر ، برادر جدا شده |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 7:6 توسط کیوان براهنگ |
|
|
وچند رباعی با همین موضوع : آتش به ستون خیمه آویخته است امشب غم وخون وعشق آمیخته است ای زینب داغ دیده با چشم ببین این خون خداست بر زمین ریخته است ***** با سوز عطش حنین را می فهمید مفهوم ادای دین را می فهمید نوباوه ی زینبی که در خون غلطید دنیای پس از حسین را می فهمید ***** درحسرت رفتنم صدا کن مادر با این لب بسته کودتا کن مادر من آمده ام فدای خورشید شوم امروز مرا فقط دعا کن مادر ***** در پرتو عشق نیزه زاران هیچ است خونابه ی زخم وتیرباران هیچ است من پاره ی قلب زینبم ... باور کن در راه حسین دادن جان هیچ است ***** از آنور شب زنی صدایت می کرد هی اشک نثار خاک پایت می کرد این زینب تو هزار فرزند که داشت در صحنه ی کربلا فدایت می کرد ***** لبریز شده از عشق دیگر جا نیست این سینه اسیر دست بودنها نیست مادر نگران نباش تا من هستم در پهنه ی دشت داییم تنها نیست ***** دو نوگل پاک پاک، یک هدیه ی سبز موسیقی خون وخاک، یک هدیه ی سبز در راه تو قلب من چه قابل دارد این سینه ی چاک چاک یک هدیه ی سبز ***** رخصت بده پر امید باشم دایی یک شاپرک شهید باشم دایی در خیل شما اگر چه کوچک اما بگذار که رو سفید باشم دایی ***** |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 6:20 توسط کیوان براهنگ |
|
|
سلام خدمت همه دوستان هر چی فکر می کنم می بینم حیفه که به این زودی پیشواز محرم برم البته شعرای عاشورایی امسالم آمادست با وجودی که سالهاست موضوعی کار نمی کنم اما امسال فرق می کنه یه جورادای دینه ... چند روز پیش یه دوست تکه ای از یکی شعرای فروغ رو تو وبلاگش زده بود که من دقیقا همون تکه رو تو دفترم دارم یاد یکی از غزلای خیلی قدیمیم افتادم که اینم توزمان خودش یه جورادای دین بود حالا باهمون کارا به روز می کنم امیدوارم مورد قبول باشه... ((فصل سرد)) لبريزم از تجسم اعجاز فصل سرد گويي تمام حس مرا حبس می كنند قنديلهای شيشه ای نازفصل سرد دردستها ی خسته ی من شعرهای توست آهنگ قلب يخزده آواز فصل سرد دردم نگاه گمشدن بادبادكيست در آسمان روشن دلباز فصل سرد ديشب دلم كنار تورقصيد و كنده شد با شعري از پرنده وبا ساز فصل سرد امشب صدای ساعت ديوارمانده و من ماندم و سكوت شب و راز فصل سرد حق با تو بود قصه شد افسانه ی بهار ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 8:13 توسط کیوان براهنگ |
|
|
کف... سینه ی ساحلم گرفته برگرد آتش... دل غافلم گرفته برگرد من بی تو خوشم ترانه ی دیشب بود امشب به خدا دلم گرفته برگرد اسکله)))) اگر چه جنبش ورفتن شعار اسکله بود دوباره قلب نحیفی شکار اسکله بود نگاه خسته ی یک زن به راه گمشده ای پر از تملک گرد و غبار اسکله بود کنار سفره ی دریا در انتظاری سرد تمام عشق و امیدش حصار اسکله بود چه موجها که گذشتند و بیخبر بودند هنوز برسر قول و قرار اسکله بود شبی به وسعت دریا گذشت وفردا شد طلوع تازه غروب بهار اسکله بود وخط آخر قصه سکوت بی پایان فقط قصاوت دریا و... یار اسکله بود جنازه ی دل مرد و سخاوت شنها وتکه پاره ی لنجی کنار اسکله بود |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 7:49 توسط کیوان براهنگ |
|
|
سلام خدمت همه ی دوستان عزیز، قبل از هرچیز بابت نظرات ارزشمندتون ممنونم البته یادم نرفته ها حتما تو عروسیتون جبران میکنم !!! با دوتا کار هم وزن نسباتا قدیمی به روز کردم امیدوارم خوشتون بیاد البته اگه یه کم غمگینه دلیلش اینه که دارم واسه شب شعر عاشورا آماده میشم و اگه کارام تا اونوقت آماده بشه پست بعدی رو شعر عاشورایی میزنم اما قول میدم بعد از محرم با کارای طنز در خدمتتون باشم (( باران ))توزیر چتر ماندی وباران برای من بگذر سکوت تلخ خیابان برای من تکرار ساده ایست که از بغض ابرها نم نم دوباره سهم تو توفان برای من از روزهای خسته ی پاییز تا قبور تا اضطراب ودقدقه ی نان برای منتادنگ دنگ سینه ی من یادگار توست اما خیال نقطه ی پایان برای من امشب دوباره خسته شدم روزگار سرد تا کی سراب آتش و شیطان برای من؟ پیغمبران کاغذی و عشق گندمی مرگ وعذاب وقصه ی ایمان برای من از روزگار خسته ام اما خدا خداست این سرنوشت شوم کماکان برای من حالا ببین که فاصله ی ما چقدر شد تو زیرچتر ماندی وباران برای مناگه ممکنه بهم بگید این دقدقه ی مصراع ششم همینجوریه یا جور دیگه ای نوشته میشه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 7:7 توسط کیوان براهنگ |
|
|
((اشک)) تنها برای خاطره تنها برای اشک شعری به نام فاجعه اینجا به جای اشک وقتی غرور جاده به بنبست می رسد باید دوید همنفسم پابه پای اشک با مرگ سرد حسرت فریاد جان سپرد دیگر سکوت هق هق باران صدای اشک بغضی شبیه ضجه ی دریاست در دلم با رود رود تلخ زنی در هوای اشک باور کنید قصه ی ایمان دروغ بود تنها خدای واقعی من خدای اشک |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 7:4 توسط کیوان براهنگ |
|
|
بعضی از دوستان گفته بودند زبان شعرا یه کم قدیمیه خوب خود این شعرام قدیمیه حالا بایه غزل جدید
به روز کردم که امیدوارم مورد قبولتون واقع بشه شادی بدون گاز اشک آور نمی آید نان و نمک بی گریه ی مادر نمی آید وقتی که خاک از روح باران بیخبر باشد در این زمین گلهای عاشق درنمی آید دیگربه دوش واژه ها بار رسالت نیست بعد از غزل قدیسه ی دیگر نمی آید کو منجی احساس؟... نه... از پرچم کاوه بویی به غیراز بوی اسکندر نمی آید حالا مصدق رفته وتنهای تنهاییم منجی ما با گونه های تر نمی آیدگل کاغذی تصنیف سرخی ازشهادت نیست باعشق جان دادن به نیلوفر نمی آید ای کاش خورشید حقیقت واقعیت داشتشبهای سرد انتظارم سر نمی آید تنها ترنم مانده وبغضی پر از غربت در حسرت کاری که از من بر نمی آید |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت 6:49 توسط کیوان براهنگ |
|
|
چند تا رباعی با خاطره ی دوره ی دانشجویی که اولیش رو وامدار دوست عزیزم نصیرم ((نمازت با دل غصبیست اشکالی ندارد سر زلف تو دم اسبیست اشکالی ندارد)) تسبیح قنوت عشق دلچسبی بود افسوس نماز با دل غصبی بود من بودم وسینه ای که صاحبخانه یک دختر موبلند دم اسبی بود **** دنیای غزل بدون ما یعنی مرگتشبیه نگاه ما دوتا یعنی مرگ این سینه ازعشق زیر و روشد اماتعبیر سپید کودتا یعنی مرگ **** مرگ دل بیقرارمن نزدیک است ای پنجرها بهار من نزدیک است از بی کسیم بترس پاییز سکوت چون لحظه ی انفجارمن نزدیک است |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت 6:43 توسط کیوان براهنگ |
|
|
سلام از همراهی ونظرات همه ی دوستان ممنونم البته چون یه کم عجله دارم تقریبا دوهفته ای یکبار به روز میکنم اگه پیشنهاد یا انتقادی دارید ممنون میشم مطرح کنید ضمنا وبلاگ ربکا 13رو هم ازاین به بعد خودم آپ میکنم که اختصاصش دادم به کارهای غیر کلاسیک ،امیدوارم مورد قبول واقع بشه |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم دی 1385ساعت 6:13 توسط کیوان براهنگ |
|
|
خشكيده تمام سيبهای من ته زنبيل خشكيده درعمق چشمها آيينه وقنديل خشكيده كدا م آفت به جان شالی سر سبزمان افتاد؟ كه حتی قلب مرد يكه تاز گيل خشكيده زمين سبز ما روزي پراز هابيل بود وعشق ببين خورشيد پشت اينهمه قابيل خشكيده صميمي ترنگاهم كن خداي من ترك خوردم مگر اعجاز در دستان مرد نيل خشكيده رسول ابرها اينجا سرود ناودانها را بخوان ديگر فانزلنا من ال...جبریل خشکیده ومن مي مانم واين چشمهاي بغض داروغم ولي شايد خدای آيه ی تنزيل خشكيده |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم دی 1385ساعت 6:12 توسط کیوان براهنگ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
درباره وبلاگ |
این کیست ؟
این کسی که روی جاده ی ابدیت به سوی لحظه ی توحید می رود و ساعت همیشگیش را با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک می کند این کیست؟ این کسی که بانگ خروسان را آغاز قلب روز نمی داند آغاز بوی ناشتایی می داند این کیست؟ این کسی که تاج عشق برسر دارد ودر میان جامه های عروسی پوسیده است |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
| امکانات |
|
RSS
|